...شب سرشاری بود..دره مهتاب اندود، و چه روشن کوه، که خدا پیدا بود...
.................................................................................................. تصمیـم داشتیم واسه دیـــدن پدر" یه قطـــره اشکم" و برای کســـب اجازه ازایــــشون و دعـــوت کـــردن اقوامـــی که اونـــجا بودن و همچنــین در مرحله ی آخـــر(!!!) خرید عروسی، ســـفـــــری داشته باشیم.. .............................................................................................. به جز کارهای مربوط به تعمیرات خونه که هنوز ناتموم بود کلی کار واسه مراسم عروسی سرمون ریخته بود... اجاره ی باغ و سفره ی عقد و لباس عروس و آرایشگاه و فیلمبردار و ... و... واااای خدای من...!!! اونقدر کار داشتم که نمی دونستم به کدومشون برسم.......!! فقط تونستم نوبت آرایشگاه و فیلمبرداری رو تا قبل سفر بگیرم... یکی از آشناها گفته بود باغشو واسه مراسم کرایه میده بهمون.. از این بابت خیالم راحت شد... واسه لباس عروس و سفره ی عقد هر جا که می رفتم میگفتن مدلهای جدید بعد از ماه رمضون می رسن..! دقیقا همون موقعی که من اینجا نبودم ... ای خدا باید چیکار میکردم......!!!! ازشون قول گرفتم که یه مدل خوب بذارن کنار واسه من تا وقتی بر میگردم...! .. .. دقیقا 20 روز مونده به عروسی راهی سفر شدیم... سفر به یاد موندنی ای بود... مخصوصا اینکه توی ماه رمضون بود و یه حال و هوای دیگه داشت.. عمو و زن عموی مهربون یه قطره اشک میزبان ما بودن... و برادر یه قطره اشک هم ما رو به جاهای دیدنی و سنترها می برد... کلا ما از صبح علی الطلوع تا نصفه شب تو سنتر ها در حال گشت و گزار و خرید بودیم...! ((و هوای شدیدا گرم و روز ِ طولانی و روزه بودن ما و گرسنگی و تشنگی به هیچ وجه نمیتونست مانع گشت و گزارو خرید ما باشه!)) ................................................................................................... .................................................................................................... سرتونو درد نمیارم و زیاد از جزئیات سفرمون نمیگم... روزها می گذشتند و استرس من هم بیشتر می شد...! اصلا نمیدونستم کجا میرم و چی میخورم و چی می خرم.......!!! همش تو فکر کارهای باقیمونده ی مراسم بودم و استرس این که بعد از سفر،توی این فرصت کم اگه لباس عروس و سفره ی مناسب پیدا نکردم چه کار کنم...... یه قطره اشک که دائم گوشی دستش بود و کارهای خونه رو چک میکرد.. در نبود ما، خونه هیچ پیشرفتی نداشت و تقریبا کار خوابیده بود... منم که همیشه گوشی به دست با مامانم کارها رو هماهنگ میکردم و از راه دور بر امور نظارت داشتم....! و به صورت آن لاین با خانومِ لباس عروسی در تماس بودم ببینم مدل های جدید کی میرسه که من همون موقع گروهی رو اعزام کنم اونجا تا اونها تلفنی مدلها رو واسه من تشریح کنن و من هم ندیده انتخابشون کنم...! خلاصه اینکه بس که ما دوتا استرس داشتیم و تو فکر کارهای نیمه تموممون بودیم ،هیچی از سفر نفهمیدیم...! یعنی فهمیدیما.......!!!ولی نه اونجور که باید بفهمیم...!!! .. .. تو همون دو سه روز اول میخواستیم بریم واسه اوکی کردن بلیط برگشت هواپیما اما چون زیاد خرید کرده بودیم و مطمئنا کلی اضافه بار می خوردیم تصمیم گرفتیم با کشتی برگردیم... واسه همینم بی خیال اوکی کردن بلیط هواپیما شدیم... .. .. قرار بود تا قبل عید فطر برگردیم... اما موندگار شدیم و عید فطر رو هم اونجا بودیم... از شانس بد ما واسه عید فطر 3 روز تعطیل بود... بعد از تعطیلی رفتیم واسه بلیط کشتی...گفتن اصلا جا نیست......!! هرچی التماس کردیم فایده نداشت! عید فطر بود و مسافر زیاد بود و بلیط ها همه فروخته شده یا رزرو شده بودن... نمیدونید چقدر استرس داشت اون لحظات...! واااای حالا باید چیکار میکردیم چه جوری برمی گشتیم......... .. .. چند روز بیشتر به عروسیمون باقی نمونده بود... در حالی که بلیط کشتی گیر نمی اومد و مطمئنا بلیط هواپیما هم نبود... در حالی که من هنوز سفره ی عقد و لباس عروس نداشتم........ در حالی که خونمون هنوز تکمیل نبود و جهیزیه چیده نشده بود...! در حالی که... .. .. وقتی از رفتن با کشتی نا امید شدیم، رفتیم واسه بلیط هواپیما.. گفتن جا نیست..باید زودتر از اینها میومدید واسه اوکی کردن.. گفتیم تا کی جا نیست؟گفتن تا بیست شهریور.......!!! وای خدایا...!!نوزدهم عروسیمون بود که...!!!! دیگه کم کم داشتیم باور میکردیم شب عروسیمون خودمون حضور نداریم!! با کلی خواهش و تمنا و اینکه عروسیمونه و .. و... بالاخره 2 تا بلیط تقدیممون کردن....!!! .. .. حالا ما بودیم و کلی اضافه بار...!! یه مقدارشو دادیم دست داداش یه قطره اشک با خودش بیاره واسمون یه مقدارو دادیم به عمه ...یه مقدارو به عمو و .. و... !! وبالاخره 5 روز مونده به عروسی، ماه عسلِ پر از استرس ما پایان یافت و چشممون به جمال خونه ی نیمه تموممون روشن شد....!!! .. .. داستان استرسیِ ما هم چنان ادامه داره ها...!! ادامه مطلب چند تا عکس گذاشتم اگه دوست داشتید ببینید.. ............................................................................................ پ ن:دوستان اول پست گفتم ما برای انجام یک سری کارها عازم این سفرشدیم.. از چندین ماه قبل ما تصمیم به رفتن داشتیم اما چون درگیر کارهای خونه شدیم فرصتی پیش نمیومد...تا اینکه بالاخره 20 روز مونده به عروسی عازم شدیم...! بنابراین چون با این فاصله کم از عروسی عازم سفر شدیم و دقیقه نود قبل عروسی از سفر برگشتیم و همچنین گردش و تفریح و خرید خودمونو کرده بودیم تصمیم گرفتیم این باشه ماه عسلمون و دیگه بعد عروسی نریم به ماه عسل...! اینجوری شد که این شد ماه عسل ناخواسته ی ما.............!!!!! ولی شیرین تر از ماه عسل هایی که کلی با برنامه ریزی همراهن! ............................................................................................................. ......................................................................................................................................... تا حالا حضور خدا رو کنار خودت حس کردی؟!! تا حالا معجزه هاشو تو زندگیت دیدی؟! تا حالا امداد های غیبی شو درک کردی؟! من حضور خدا رو همیشه کنار خودم دیدم.... کمک هاشو دیدم...اینکه دستامو بگیره و پا به پام بیاد رو دیدم...! به نظر من معجزه حتما نباید شفای یه بیمار ویلچر نشین باشه...! معجزه نباید حتما زنده شدن یه مرده باشه...! تا حالا فکر کردی اتفاقایی که دور و برت می افته ممکنه یه معجزه باشه؟! ... ... بعد از چند سال دوری ... بالاخره موعد وصال فرا رسید... وصال من و یه قطره اشکم... این چند سال نامزدی و عقد برای ما فراز و نشیب های زیادی داشت... ما تا آخرین لحظات هم این فراز و نشیب ها رو طی کردیم و از سدّ مراسم ازدواج عبور کردیم و به اینجا رسیدیم... ... ... خواستم همه رو توی یه پست بذارم اما دیدم خیلی طولانی میشه واسه همین طیِ چند پست من شما رو از اوضاع و احوالاتمون تا دقایقی قبل از روز عروسی باخبر میکنم....! ... ... تقریبا از هفت هشت ماه مونده به تاریخ عروسی استرس های من شروع شد...! حالا کاش میدونستم استرسم واسه خاطر چیه تا یه کم خودمو دلداری بدم و جلوی اون افکارو بگیرم...! مدام دلشوره داشتم...شبها خوابم نمیبرد... هزاران فکر تو ذهنم در حال رژه رفتن بودن و هر کاری می کردم بیرون نمیرفتن...!! ... ... یادتون هست گفتم خونه ی ما شامل 4 واحده که دقیقا مثل همه؟! یه قطره اشکم از وقتی دنیا اومده اونجا بوده...! طبقه ی بالا و خونه ی عموش شکل خونه ی خودشون بوده... می گفت دیگه خسته شدم از این 4 دیواری تکراری... میخوام یه تغییراتی بدم به خونه آیندمون... ... ... گفتیم یا علی... اولین گامشو دو تایی برداشتیم...!! کلنگ و پتک رو برداشتیم و دو تایی افتادیم به جون خونه...!! در ها رو از جا کندیم و پنجره ها رو در آوردیم....و ... بعدش کار رو سپردیم دست کارگر ها... میخواستیم فقط یه کم خونه رو تغییر بدیم ولی کار بیخ پیدا کرد و کشیده شد به لوله کشی دوباره ی آب و گاز و فاضلاب و برق کشی و کاشیکاری و گچ کاری و ... و....! کارگر ها هم که هی ناز می کردن و میگفتن خورده کاری قبول نمیکنن و یه روز میومدن سر کار و ده روز نمیومدن... و این در حالی بود که لحظه به لحظه به تاریخ عروسی نزدیک و نزدیک تر می شدیم... .. .. بقیه اش واسه پست بعد...! ............................................................................................. ............................................................................................. سلام دوستای گلم... یکی از بهترین دوستای دنیای واقعیم تصمیم گرفته پا به این دنیای مجازی بذاره و دوستیهای مجازی رو هم تجربه کنه...! از شما دوستای گلم دعوت میکنم به وبش سر بزنید و بشید دوستای مهربونش... ممنونم مهربونا.............. " یاس مهربون " سهمِ من از انتظار.... دلِ تنگی است به وسعتِ دریا، نگاهی مه آلود به آسمانِ نیاز، و جمعه هایی که در حسرتِ دیدارِ تو از پیِ هــم می گذرند.. از دورترین نقطه ی این کره ی خاکی نامِ تو را فریاد می زنم... ای آسمانی ترینِ زمینی ها....................!! صدایِ دل تنگی ام را بشنو...................!!! عطر جمعه پیچیده و من لب ساحل نشسته ام که قایق ظهورت به ساحل برسد... باز هم مثل همیشه نیامدی و من تا جمعه ی دیگر چشم انتظار طلوع تو لبِ ساحل می نشینم تا دسته دسته گل نرگس به پای غریب جمعه ها بریزم.... تا دل درست نشود ایمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود دل درست نخواهد شد..! حضرت محمد(ص) ................................................................................................................................... بـــــــاز دگــــــــر باره رســــــــید اربعـــــــین جــــوش زند خــــــون حســـــین از زمین شــد چهـــلم روز عزای حســــــین جان جهان باد فدای حسیـن .....
برايــــت آســـــمانی خواهـــم كــــــشيد ......................................................................................................... ........................................................................................................... " خدا " تــــــــنها معــــــــــشوقی اســـــــــت که عاشـــــــــقانی دارد که هـــــــــــیچ یک از بودن دیـگری ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از آن ها معشوقش را تنـــها برای خـــود نمی خواهد... ........................................................................................................................................ ........................................................................................................................................... تا حالا خوابی دیدید که دقیقا فرداش تعبیر بشه؟؟! من معمولا زیاد خواب می بینم... واسه همین هم زیاد بهشون توجهی نمیکنم... چند شب پیش خواب دیدم نامزدی پسر خالم بود... صبح که از خواب بیدار شدم به دلم افتاد که یه زنگ بزنم به خالم و بپرسم شاید خبرهایی باشه! اما سرگرم کار شدم و فراموش کردم... عصر وقتی مامانمو دیدم گفت فردا شب برای پسر خاله قرار خواستگاری گذاشتیم... منو میگی....!!!؟ خوابمو واسه مامان تعریف کردم و اونهم تعجب کرد...! خلاصه رفتن خواستگاری و همون فرداش هم جواب مثبت رو گرفتن....!!!! حالا یه چیز جالب دیگه اینکه من دقیقا واسه دختر خالم هم همچین خوابی دیدم.........!!! شب خواب دیدم مجلس عقدشونه و دخترخالم میخواد ازدواج کنه.... صبح که از خواب بیدار شدم مامانم گفت خاله زنگ زده و گفته خواستگار اومده... و بعد هم که جواب مثبت دادن و عقد کردن............... واسه خودم که خیلی جالب بود.........!!!واسه شما...نمیدونم.........!!!!! ............................................................................................................................... بعدا نوشت: " به دلیل درخواست فراوان دوستان..." خوابهای درخواستی شما با نازلترین قیمت پذیرفته میشود.... ......................................................................................................................................... قلبِ من شب که می شود،خدا اشک من ستاره می شود ای خدا به من بگو جای جوهر گناه را چطور پاک می کنند؟ آه نام دیگر توست قلبِ من دوباره تند تند می زند... هدهد است ............................................................................................................. " دل هــــایِ بـــــــزرگ و احســـــــاس هــــایِ بلـــــند، عشق هایِ زیبا و پر شکوه می آفرینند " ............................................................................................................. یك سبد پر ز ستاره با ماست
روی یك سفره ی احساس،
كه بین من و تو پیداست..
قلب من سخت اسیر احساس
عشق تو
" قطره ی اشكی" است
كه از گوشه ی چشمت پیداست..
روح تو یك گل سرخ تنهاست
حس من
چون یك موج
در تب و تاب دریاست...
دستم از دوری دستت تنهاست
چشم تو
رنگ قشنگی است
كه در برگ درختان پیداست... واسم خیلی جالبه.... تا زمانی که نامزدی بودیم و جدا از هم زندگی میکردیم، اصلا باورم نمیشد یه روزی قراره از راه برسه که من و یه قطره اشکم باید تا همیشه کنار هم باشیم و زیر یه سقف زندگی کنیم...!!! وقتی ازدواج کردیم،تا یکی دو ماهه اول اصلا باورم نمیشد که ازدواج کردیم و قراره واسه همیشه با هم و در کنار هم و دور از خانواده هامون زندگی کنیم...! باورم نمیشد دیگه دوران مجردی و دوری تموم شده و رویاهام رنگ حقیقت به خودش گرفته! (فیلم چپ دست رو دیدی...؟!مث همون فیلمه من مینشستم دوساعت خیره به عکس عروسیمون نگاه میکردم تا همه چی یادم بیاد! که ما ازدواج کردیم...عروسی گرفتیم... اینم عکس عروسیمونه...!! بعد که قانع میشدم آره بابا ما دیگه مزدوج شدیم میرفتم دنبال کار خونه و کدبانوگری..!! و حالا که ۴ ماه از ازدواجمون میگذره اصلا باورم نمیشه که یه زمانی من و یه قطره اشک هر کدوم جدا از هم و خونه باباهامون زندگی میکردیم..!! یه زمانی نامزدی بودیم...دور ازهم بودیم... و یه روزی همه ی اینهایی رو که الان دارمو تو رویاهام دنبالشون میگشتم و این روزها رو تو ذهنم ترسیمشون میکردم!!! البته زیاد جدی نگیرید.........تراوشات ذهنم بود!!! راستی......!!!!!!!! شما دیدید تا حالا کسی یعنی زوجی قبل از عروسی برن ماه عسل؟؟! بعد دقیقا چند روز مونده به عروسیشون از ماه عسل برگردن؟! اگه دیدید که هیچی....ولی اگه ندیدید مارو ببینید..!!ما قبل عروسی رفتیم ماه عسل! یعنی تصمیم نداشتیم ماه عسل شه ها!! ولی خوب چون تا چند روز قبل عروسی به طول انجامید ما هم دو نفری تصمیم گرفتیم اسمشو بذاریم ماه عسل قبل از ازدواج!!! اگه دوست داشتید بگید تا یه پست رو اختصاص بدم به این ماه عسل....! آخر پاییز شد... همه دم می زنند از شمردن جوجه ها... ولی آیا تا به حال شمرده ای...؟! برای شروع بگذار از جایی شروع کنیم... اول از همه بشمار تعداد دل هایی که به دست آورده ای.... و بعد بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب مردم نشاندی... و سپس بشمار تعداد اشک هایی که به خاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی.. و در آخر بشمار تعداد دستان نیازمندی که گرفتی و تعداد قدم هایی که در کار خیر برداشتی.. و همه ی اینها را که بشماری، تعداد لبخند های آن " یگانه " به دست می آید... و تمام....................جوجه هایت شمرده شد....!! پ ن : الان حنانه کوچولو (دختر جاریم) رو خوابوندمش.... چه حس خوبیه...!!!حـــــس مــــادرانه ی مان شــــکفت....!!! راستی بچه ها....شما جوجه هاتونو شمردید...؟! آری... خورشـــید ثابت کـــــرد : حتی طولانی تــــرین شـــــب نیز با اولین تیـــــغ درخشــــان نور، به پـــایــــان می رسد.. حتی اگر به بلنـــدای یلــــدا باشد... " بیـــــدار باش و امـــــیدوار " " خـــــورشیـــــدی در راه اســــت... " گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند ... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید : " امیــــدی" هست ؛ چون "خـــــدایی" هست ... رو به پنجره ایستادم... یه حیاط تقریـــبا بزرگ رو دارم می بینم... و یه ساختمان دو طبقه که رو به رومه... من تو طبقه ی دوم ساختمان اینوری ام...! یه حیاط....دو ساختمون دو طبقه رو بروی هم...دقیقاً عین هم... انگار که از روی هم کپی زده باشن..! یه زمانی توی این خونه ی بزرگ،فقط دو نفر آدم زندگی می کردن... یه قطره اشک و مادر مهربونش... یه زمانی همدم آدم های تنهای این خونه، جیک جیک گنجشک های روی درخت ها بوده و آواز بلبل های عاشق.. یه زمانی این خونه خیلی سوت و کور بوده... به جز روزهایی که دختر این خونه می اومده تا مادر و برادرشو از تنهایی در بیاره و با شیرین زبونی های دو تا دخترش گرمی بخش خونه باشه و این خونه ی ساکت و سوت و کور، پر بشه از جیغ و داد و شور و نشاط این دو کودک... یه قطره اشک من همدم همیشگی مادرش بوده... اون قدر مادرش براش عزیزه که وقتی رفت مشهد، دعا کــرد از ســربازی معــاف بشه تا مادرش تنــها نباشه... و خداوند مهربان صداشو شنید و دعاشو مستجاب کرد.. برادر بزرگ یه قطره اشک هم که سالها بود یه کشور دیگه زندگی می کرد و هرسال فقط یکی دو ماهی می اومد پیش خانواده اش.. حتی مدتی بعد از ازدواجش هم خودش یه جا بود...خانومش یه جا...! گفتم یه ساختمان دو طبقه رو به رومه... طبقه ی اول...مادر یه قطره اشک ساکنه طبقه ی دوم...برادر یه قطره اشک و همسرش و دو تا بچه ی خوشگلشون... این طرف حیاط هم که یه ساختمان دو طبقه است... طبقه ی اول...عمو و زن عموی مهربون یه قطره اشک طبقه ی دوم...........یک زوج جوان...!!!.....من و یه قطره اشکم....! این خونه قرار نبوده یه خونه باشه...! یعنی در اصل این خونه،دو خونه بوده...!!!! اما به خاطر صمیمیت دو خانواده(پدر یه قطره اشک و عموش) از همون موقعی که این خونه ساخته می شه دیواری بین این دو خونه قرار نمی گیره و اینجوری میشه که این دو خونه میشن یه خونه....!!! راستی..!! این خونه دقیقاً هم سن یه قطره اشکمه...!! از همه گفتم جز.... عمو و زن عموی یه قطره اشک که من هم اونهارو عمو و زن عمو صدامی زنم این عمو و زن عموی مهربونی که به هر دری زدن تا بچه دار شن، اما هیچ وقت بچه دار نشدن... به هر کشوری رفتن...المان..انگلیس...مجارستان...هندوستان و...و....و.... ولی هیچوقت بچه دار نشدن و الان بیشتر از سی ساله که با هم زندگی می کنن... خوبیش اینه که جهانگردی کردن....!!! اونها بیشتر این سال ها رو ایران نبودن... خدا رو شکر... بعد از ازدواج ما این خونه رونق گرفت.... هر چهار واحد این خونه تکمیل شد... برادر یه قطره اشک بعد از سالها برای همیشه اینجا موندگار شده...!! این خانواده ی 4 نفره خیلی دوست داشتنی هستن... عموی یه قطره اشک هم بعد از مدتها دیگه تصمیم گرفته برای همیشه اینجا بمونه... و خواهر مهربون یه قطره اشک که هر چند روز یک بار با بچه هاش میان اینجا و حسابی جمعمون جمع میشه.......!!! به امید روزی که پدرشوهر عزیزم هم مثل عمو جان و برادرشوهرم به جمع ما اضافه بشه و برای همیشه کنار هم باشیم... خدایا شکرت...شکرت...شکرت... بر روی شــن، جز ردپای ســـرخ خــنـجر نیست جز نـــغمههایی مانده از آوای پــــرپـــــر نیست آن ســــو: نگـــــاه مادری بـــیتاب فــــــرزندی آیا ظهوری تازه از وحی پیمبر نیست؟! باد، عاشقانه، مو به مو سر را نوازش کرد آیا نسیم شعلههای آه خواهر نیست؟! «ای قطرههای خون، سفیران گلوی تو باید ببوسم حنجرت را گر چه مادر نیست» لبهای سر انگار نجوا میکنند آرام: «خواهر… برو… هر چند این رسم برادر نیست» خواهر، اسیر شعلهی لبهای تفدیده است در سایهی آتش، سفر کردن میسر نیست ............................................................................................. دیـباچــه ی عشـــق و عـاشقی باز شود ایام عزا و غصه آغاز شود التماس دعا ........................................................................................................... 6 سال و 8 ماه و یک روز.................... دقیقا شش سال و هشت ماه و یک روز از روزی که من و یه قطره اشکم حلقه به دست هم کردیم گذشت..... 4 سال و 5 ماه و 22 روز.................... دقیقا چهار سال و پنج ماه و بیست و دو روز از این 6سال و 8ماه من و یه قطره اشکم از هم دور بودیم و هر چند ماه یک بار اون هم فقط برای چند روز همدیگه رو میدیدیم........ 1 سال و 10 ماه و 11 روز.................. دقیقا یک سال و ده ماه و یازده روز من و یه قطره اشکم پیوندی عمیق و آسمانی بستیم و عقد کرده بودیم.............. و حالا..................... 2 ماه و 9 روز........................ دقیقا دو ماه و نه روزه که من و یک قطره اشکم پیوند زناشویی بستیم و الان یک زن و شوهر واقعی هستیم...............................!!!!!!!!!! وای خدای من....خودم هم باورم نمیشه....! بعد از حدود 7 سال...!!بالاخره من الان توی خونه ای نشستم پشت لپ تاپ و دارم پست میذارم که خونه من و همسرمه....!! راستش دیگه کم کم داشتم به این چشم انتظاری عادت میکردم.....!! عادت کرده بودم به رویاهای عاشقانه! بی خوابی های شبانه!نقشه کشیدن واسه آینده! مخصوصا این اواخر........... چقدر استرس..... چقدر بیخوابی........ خدایا شکر......شکر........شکر.......... همه چیز به خیر و خوبی گذشت............. و همه چیز با عشقی دو چندان شروع شد.....!! حالا...ذهنی بی دغدغه...آرامشی عجیب...حسی زیبا و دوست داشتنی.. همین جا برای همتون دعا میکنم.... انشالله همگی خوشبخت و عاقبت به خیر بشیم... تو رو خدا موقعیت های مناسب برای ازدواج رو از دست ندید.... ازدواج هیچ مغایرتی با پیشرفت و درس خوندن و این چیزا نداره....!! تازه یه حامی بزرگ پیدا میکنید که همیشه و همه جا باشماست هواتونو داره و به شما اراده و قوت دو چندانی برای ادامه راه میده..... خوشبخت باشید..................دوستتون دارم...................... سلام... سلام به شما دوستای گلم... سلام به تو "دنیای مجازی"...!! دلم واستون تنگ شده بود...!! خیلی وقت بود میخواستم بنویسم اما همه چی از کله ام پریده...!! الان هم هیچی تو ذهنم نیست اما گفتم بیام و حداقل سلامی دوباره عرض کنم خدمت دنیای مجازی و اهالی اون...!! امیدوارم بتونم دوباره شروع کنم و بهتون سر بزنم...!! البته اگه وقت کنم...! بالاخره زندگی مشترکه و هزارتا مسئولیت...!
![]()

![]()
![]()
![]()
هیچی دیگه...!کاری نمیتونستم بکنم...!![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



پر از ســتاره هایِ همـــيشه نــورانی
تـــو در كـــنارِ مــــن رویِ ابـــرها
مــن غرقِ آن همه مهربانی

![]()
![]()
این گلها تقدیم ِ شما دوستای گلم
![]()
![]()

قالیِ خداست
تار و پودش از پرِ فرشته هاست
پهن کرده او دلِ مرا
در اتاقِ کوچکی در آسمان خراشِ آفتاب
برق می زند
قالیِ قشنگ و نو نوارِ من
از تلاشِ آفتاب...
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم،گریه می کنم
هرستاره ای به سمت ماه می رود
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه

لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تار و پود قلب
آه...
آه از این همه گناه و اشتباه
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
مثلِ اینکه باز هم خدا
روی قالیِ دلم، قدم گذاشته...
در میانِ رشته هایِ نازکِ دلم
نقشِ یک درخت و یک پرنده کاشته
قلبِ من چقدر قیمتی است
چون که قالیِ ظریف و دست بافِ اوست
این پرنده ای که لایِ تار و پودِ آن نشسته است،
می پرد به سویِ قلّه هایِ قافِ دوست...


![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()



![]()
![]()

![]()


دلــها هـــمه آمــاده ی پــــرواز شود
با بـوی محرم الحرام تو حسین
| Design By : Pichak |











